مسئلهی اصلی نسل Z ایرانی کمبود محتوا نیست؛ اضافهبار معناست. این نسل در زیستبومی رشد کرده که وفور پیام، تصویر و روایت به وضعیت عادی تبدیل شده است. بنابراین پرسش محوری او «چه میگویی؟» نیست، بلکه «چرا باید به تو گوش بدهم؟» است. بسیاری از رسانهها هنوز این تغییر پارادایم را درک نکردهاند.

رسانهها معمولاً گمان میکنند با افزایش تولید، میتوانند توجه نسل Z را بازپس بگیرند؛ در حالی که این نسل بیش از هر چیز به صداقت روایی، شفافیت منبع و احترام به هوش مخاطب حساس است.
محتوایی که صرفاً برای دیدهشدن تولید میشود، حتی اگر حرفهای و خوشساخت باشد، بهسرعت بیاعتبار میشود.
آنچه نسل Z را از رسانهها دور میکند، فقدان «تجربهی شخصیسازیشده انسانی» است؛ نه شخصیسازی الگوریتمی.
در توضیح شخصی سازی باید گفت که الگوریتم میتواند سلیقه را حدس بزند، اما نمیتواند وضعیت ذهنی را بفهمد.
نسل Z با نااطمینانی اقتصادی، تردید نسبت به روایتهای رسمی و بحران معنا زندگی میکند. محتوایی که این وضعیت را نادیده بگیرد یا سادهسازی کند، از همان ابتدا، یک بازنده است.
از سوی دیگر، بخش بزرگی از رسانهها همچنان از موضع بالا سخن میگویند، توضیح میدهند، نسخه میپیچند و قضاوت میکنند. اما به نظر من خواسته نسل Z بیشتر از پاسخ، حق مشارکت در روایت است. او میخواهد به جای هدایت شدن، شنیده شود; و به جای مدیریت شدن، دیده شود.
فقدان این فضا، رسانه را حتی با انتشار محتوای فراوان، به نهادی بیربط تبدیل میکند.
نسل Z از رسانه فاصله نگرفته، بلکه این رسانه است که از رابطه جا مانده است!
در عصری که محتوا ارزان و بیپایان است، تنها رسانههایی مرجع میمانند که بتوانند معنا بسازند، گفتوگو ایجاد کنند و به مخاطب نشان دهند: «این روایت، بدون تو کامل نیست.»