تاریخ : جمعه, ۱ خرداد , ۱۴۰۵ Friday, 22 May , 2026

آخرین مطالب

ساخت هیدروژل تزریقی خودترمیم‌شونده برای درمان دیسک بین‌مهره‌ای ابزارهای هوش مصنوعی ایرانی در مواقع قطعی اینترنت فعالیت ۳۱ کارخانه چایسازی در شهرستان رودسر دومین نمایشگاه «فر ایران» با هدف شناسایی محصولات فناورانه و دانش‌بنیان برگزار می‌شود حفظ ضربان تولید در دوران گذار؛ طرحی برای صیانت از اشتغال با پشتوانه «اوراق مقاومت مردمی» و غرامت‌های جنگی درس‌هایی از ژاپن؛ قسمت دوم: از داستان تا قدرت درس‌هایی از ژاپن برای اقتصاد فرهنگی؛ قسمت اول: از سنت به استراتژی وقتی گجت‌ها، بال‌های کنجکاوی را باز می‌کنند فرهنگ؛ زیرساخت نادیده‌ی تاب‌آوری هوش مصنوعی: سکان‌دار جدید اقیانوس سینما هوش مصنوعی در حقوق: از تحلیل پرونده تا بازتعریف عدالت هم افزایی مهندسان پرامپتAI و مدیران؛ کلید تصمیمات هوشمند دیالوگ با ماشین‌ها: وقتی هوش مصنوعی، هوش هیجانی ما را می‌سنجد اورهال کارخانه آسفالت تا خروج اراضی دارای حقوق مکتسبه مردم از حریم تالاب بندرانزلی رانش زمین در روستای لشکان

ای گمشده در نمور بهار٬تو را امروز دلتنگم…

  • کد خبر : 21243
  • 30 خرداد 1395 - 22:37

آوای رشت – مهدیه رزاقی


مدتهای مدیدیست که در گذر لحظه های بی امان روزگار٬ دنبال ناله های گمشده ات زیر آوار می گردم غافل از اینکه بدانم در شب مهیب آوارگی تو چه گذشت‌.
آنروز که همچون همیشه٬  خسته از بازی های زمانه سر بر بالین نهادی تا دمی بیاسایی٬ غافل از اینکه بدانی سحرگاه٬ به قرار گاه معبودت خوانده می شوی. آنشب را می گویم٬ آنشب که برای همیشه از غم فردا و فرداها آسوده گشتی اما  ندانستی که مرا به غمی هزاران ساله  می کشانی.
امروز که از لابه لای بوته های زرد زندگی٬ خاطرات آوار ماندنت را مرور می کنم ٬ دردی عظیم بر چشم هایم لانه می کنند و آشیانه اشک مرا نابود می سازند. کاش بدانی آنروز که درپی یافتن نشانی از تو زیر خشت و گل بودم غمی مهلک بر کالبد خسته ام نشست که آن غم ٬ امروز ٬ قامتم را خمیده.
امروز که انگار هزاران سال است از تاریخچه طغیان خشم پروردگارمی گذرد ٬ هنوز تو را در گذر زمان فریاد می کشم و در مناجات شبانه ام از یکتای بی همتای خود سراغ واپسین لحظه های عمر تورا می  گیرم. آنجا که شاید غم آب و نان فردای فرزندت پریشانت ساخته بود . آنجا که شاید غم دستان خالی پینه بسته ات شرمسارت می ساخت . عمر تو شاید باید در آوارهای خشم خداوند خلاصه می شد اما امروز سهم من نیز از پیکر آوار گرفته ات ٬ آرامگاه سرد و ساکتی است که  سنگش در عبور ثانیه ها فقط اشکهایم را لمس می کند.
عزیز خسته از آوارم؛ آنروز که در تلاطم الوارهای آشیانه ات ٬ آخرین نفس هایت شماره می شد باخود چه می گفتی؟ . آنروز که می دانستی همه سهم تو از زندگی ٬آوار و همه سهم من نیز آوارگی است چه می گفتی؟!.
بگو با من . بگو از تکرار فریادهایی که فقط در صدای سکوت سحرگاه پیچید. بگو کدام خشت و‌گل٬ ناجوانمردانه تور ا در آغوش گرفت. بگو برایم. بگو . بگو از آرزوهای فردا و فردا هایت که با پنجه های مرگ نقش بر خاک شدند.
تورا ای گمشده در نمور بهار٬ امروز دلتنگم . تورا ای همجوار شده با خشت و گل٬ امروز دلتنگم . تورا که لبیک گوی سحرگاه شدی دلتنگ دلتنگم. بگذار تو را که خشم پروردگار را شبانگاهان تاب آوردی بستایم و دست دردامان روزگار٬ خاک شدن آرزوهای رنگین بازماندگانت را به تماشا بنشینم.
اکنون که انگار هزاران سال از شکستن آیینه عمرت می گذرد ٬ هنوز هم کنار بوته های زرد انتظار٬   صدای شکستن آینه ها در من نجوا می شوند و مرا همچنان در سکوتی دیرینه فرو می برند . سکوتی که با خود آشیانه اشک مرا ویران و ویران تر می سازد.

اخبار مرتبط

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید تحریریه منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد، منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد، منتشر نخواهد شد.