تاریخ : پنجشنبه, ۳۱ اردیبهشت , ۱۴۰۵ Thursday, 21 May , 2026

آخرین مطالب

ساخت هیدروژل تزریقی خودترمیم‌شونده برای درمان دیسک بین‌مهره‌ای ابزارهای هوش مصنوعی ایرانی در مواقع قطعی اینترنت فعالیت ۳۱ کارخانه چایسازی در شهرستان رودسر دومین نمایشگاه «فر ایران» با هدف شناسایی محصولات فناورانه و دانش‌بنیان برگزار می‌شود حفظ ضربان تولید در دوران گذار؛ طرحی برای صیانت از اشتغال با پشتوانه «اوراق مقاومت مردمی» و غرامت‌های جنگی درس‌هایی از ژاپن؛ قسمت دوم: از داستان تا قدرت درس‌هایی از ژاپن برای اقتصاد فرهنگی؛ قسمت اول: از سنت به استراتژی وقتی گجت‌ها، بال‌های کنجکاوی را باز می‌کنند فرهنگ؛ زیرساخت نادیده‌ی تاب‌آوری هوش مصنوعی: سکان‌دار جدید اقیانوس سینما هوش مصنوعی در حقوق: از تحلیل پرونده تا بازتعریف عدالت هم افزایی مهندسان پرامپتAI و مدیران؛ کلید تصمیمات هوشمند دیالوگ با ماشین‌ها: وقتی هوش مصنوعی، هوش هیجانی ما را می‌سنجد اورهال کارخانه آسفالت تا خروج اراضی دارای حقوق مکتسبه مردم از حریم تالاب بندرانزلی رانش زمین در روستای لشکان

چشمان جانباز گیلانی به در سفید شد!

  • کد خبر : 7113
  • 29 بهمن 1393 - 17:58
علی رمضانی کینچاه –

سرفه و اشک امان نمی دهند تا جمله هایش را کامل کند و من دلم می گیرد. نه اینکه آدم دردمند ندیده باشم یا از وجود انسان های اینچنینی و مصائب شان آگاه نباشم؛ دلم از خودم و آدم هایی می گیرد که دنیا را بر حاج احمد ها سخت و سخت تر می کنیم.

از لذت ایثار برای برخی تنها تحمل زنج مانده است. رنج های بی پایانی که هرگز پشت لذت جانبازی پنهان نماندند و گاهن چنان بر زندگی جانبازان گسترده اند که میراثی جز غم برایشان نمانده است. کاش تنها تحمل عوارض موج انفجار، شیمیایی و ترکش بود، قصه آنجا تلخ می شود که جانبازی شرمنده خانواده اش شود. درد تامین مخارج اولیه زندگی، دوا و دارو، هزینۀ عمل های جراحی متعدد و…

اگر بغض بگذارد، می گوید: «اوایل انقلاب کارمند شهرداری بودم، وضع مالی خوبی داشتم و به جز خرج خانواده، کمک خرج چند خانواده دیگر هم بودم. جوان، پرتلاش و البته ورزشکار… با آغاز جنگ تحمیلی فراخوانی برای جذب و اعزام نیروهای رزمی کار صادر شد و من برای دفاع از میهن اسلامی ام برای اعزام به تهران رفتم و پس از طی دوره های تخصصی به عنوان همرزم شهید چمران انتخاب و به منطقه اعزام شدم. ۳۷ ماه تمام بدون حتا یک روز مرخصی، عاشقانه برای حفظ میهن ام در کنار شهید چمران، شهید همت، شهید صیاد شیرازی، حمزه فلاح و… جنگیدم و سپس با عوارض موج انفجار، شیمیایی و… به خانه برگشتم و با دردهای جدید دست و پنجه نرم کردم».

همسرش با صدایی غمگین از مشکلات زندگی که نه از بیماری خودش حرف می زند و من نمی دانم که به کدامیک گوش دهم. «دیابت دارم، خسته شده ام، بین این همه گرفتاری و بدبختی، هزینه های داروی من هم غوز بالاقوز شده است».

حاج احمد سرش را پایین می اندازد، سکوت می کند، صدای شاتر دوربینم حواسش را به من پرت می کند. می گوید: «نگران رسیدن بهار و فصل گرما هستم با شروع گرما، پوست صورت و سرم تاول می زند و وضعیت جسم ام بغرنج تر می شود. دعا می کنم که سرطان ریه کارم را تمام کند تا بیش از این شرمنده خانواده ام نباشم. فقط نگران آیندۀ همسر و فرزندم هستم تا الان که به پای من سوختند پس از من چگونه و با کدام پشتوانه زندگی خود را خواهند ساخت؟».

وقتی از زندگی روزمره خودش حرف می زند شرمنده می شود، شرمنده می شوم. دوست دارد زمین ترک بردارد، دوست دارم زمین ترک بردارد و من را ببلعد… آیا رواست کسی که سالهای جوانی اش را به دفاع عاشقانه از وجب وجب خاک سرزمین ما سپری کرده، اینچنین برای رفع مایحتاج زندگی اش، دوا و داروی درد بی درمان اش، برای ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰۰ هزار تومان دستش را جلوی شهردار و مدیرکل و نماینده مجلس دراز کند؟

بغش می ترکد و صدای هق هق اش، همسرش را ناراحت می کند. هر دو سرشان را پایین می اندازند… «هرکاری در جبهه و برای حفظ کشورم کرده ام وظیفه بود. ادعایی ندارم، خواسته ای هم ندارم. اما دلم می سوزد از برخورد برخی همرزمانم و رفتار کسانی که امروز میز مدیریتشان را مدیون خون شهدا و ایثار جانبازان انقلاب هستند. دلم سوخت وقتی که برای رسیدگی به مشکلاتم نزد یکی از مدیران کل استان رفتم، چنان با من برخورد کرد که گویی با بیماری خطرناک و مسری طرف است. به خدا! درد من، درد موج انفجار و شیمیایی و ترکشهایی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده است. به خدا! جذام، سل یا طاعون ندارم. درد من درد بی رحم جنگ است!».

نگاه کنجکاوم به اتاقِ سه، چهار متری و هال خالی از وسایل زندگی اش را که می بیند، دلگیر می گوید: اینجا را یکی از اقوام که دلش برای من و خانواده ام سوخته در اختیار ما قرار داده است. کوچک است و محقر… ببخشید». سرش را پایین می اندازد و به گل های رنگ و رو رفتۀ تشک دست دوز کف اتاق خیره می شود.

همسرش با صدایی آهسته می گوید: «می ترسم روزی این خانه را از ما پس بگیرند. می ترسم از عاقبت تنها پسر تازه دامادم، از شغلی که ندارد و سامانی که هنوز نگرفته است. می ترسم».

وقت خداحافظی، تا خم شوم پیشانی اش را ببوسم، دستم را در دستش می گیرد و می بوسد. دلم می لرزد… خدای من! گویا من انتخاب شده ام تا حرف بزنم، گله کنم، پیگیر مشکل یکی از هزاران حاج احمد ها شوم. اما چه بگویم؟ از درد عوارض موج انفجار، شیمیایی، ترکش؟ یا تحقیر و کم لطفی؟ یا شرمندگی نزد خانواده، دوست و دشمن؟ با که بگویم؟ با استاندار، فرماندار، مدیران کل بنیاد شهید، بهزیستی، کمیته امداد یا…؟

شرمسار از حاج احمد و همسر بردبارش خداحافظی می کنم و از آنها می خواهم تا برایم دعا کنند. خداوندا! از سر تقصیرات ما بگذر…

پی نوشت: “احمد رخشنده ابدی” جانباز شیمیایی دفاع مقدس است. وی در دهستان پیر بازار رشت به سختی و بدون هیچگونه حمایت مالی و معنوی در شرایط غیرقابل تحملی روزگار می گذراند. تاکنون رسانه های مختلف گیلان به زندگی این ایثارگر گرانقدر پرداخته اند اما چه کنیم که گوش ما نمی شنود و چشم ما نمی بیند. این روزها دل حاج احمد به عکس ها و خاطرات سالهای اول جنگ تحمیلی و حضورش در عملیات کربلای چهار، پنج و همچنین آزاد سازی خرمشهر خوش است و نگاهش به در… عاشقان خدمت! یا علی.

منبع: شمال ما

اخبار مرتبط

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید تحریریه منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد، منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد، منتشر نخواهد شد.