از لذت ایثار برای برخی تنها تحمل زنج مانده است. رنج های بی پایانی که هرگز پشت لذت جانبازی پنهان نماندند و گاهن چنان بر زندگی جانبازان گسترده اند که میراثی جز غم برایشان نمانده است. کاش تنها تحمل عوارض موج انفجار، شیمیایی و ترکش بود، قصه آنجا تلخ می شود که جانبازی شرمنده خانواده اش شود. درد تامین مخارج اولیه زندگی، دوا و دارو، هزینۀ عمل های جراحی متعدد و…
.
اگر بغض بگذارد، می گوید: «اوایل انقلاب کارمند شهرداری بودم، وضع مالی خوبی داشتم و به جز خرج خانواده، کمک خرج چند خانواده دیگر هم بودم. جوان، پرتلاش و البته ورزشکار… با آغاز جنگ تحمیلی فراخوانی برای جذب و اعزام نیروهای رزمی کار صادر شد و من برای دفاع از میهن اسلامی ام برای اعزام به تهران رفتم و پس از طی دوره های تخصصی به عنوان همرزم شهید چمران انتخاب و به منطقه اعزام شدم. ۳۷ ماه تمام بدون حتا یک روز مرخصی، عاشقانه برای حفظ میهن ام در کنار شهید چمران، شهید همت، شهید صیاد شیرازی، حمزه فلاح و… جنگیدم و سپس با عوارض موج انفجار، شیمیایی و… به خانه برگشتم و با دردهای جدید دست و پنجه نرم کردم».
.
وقتی از زندگی روزمره خودش حرف می زند شرمنده می شود، شرمنده می شوم. دوست دارد زمین ترک بردارد، دوست دارم زمین ترک بردارد و من را ببلعد… آیا رواست کسی که سالهای جوانی اش را به دفاع عاشقانه از وجب وجب خاک سرزمین ما سپری کرده، اینچنین برای رفع مایحتاج زندگی اش، دوا و داروی درد بی درمان اش، برای ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰۰ هزار تومان دستش را جلوی شهردار و مدیرکل و نماینده مجلس دراز کند؟
.
بغش می ترکد و صدای هق هق اش، همسرش را ناراحت می کند. هر دو سرشان را پایین می اندازند… «هرکاری در جبهه و برای حفظ کشورم کرده ام وظیفه بود. ادعایی ندارم، خواسته ای هم ندارم. اما دلم می سوزد از برخورد برخی همرزمانم و رفتار کسانی که امروز میز مدیریتشان را مدیون خون شهدا و ایثار جانبازان انقلاب هستند. دلم سوخت وقتی که برای رسیدگی به مشکلاتم نزد یکی از مدیران کل استان رفتم، چنان با من برخورد کرد که گویی با بیماری خطرناک و مسری طرف است. به خدا! درد من، درد موج انفجار و شیمیایی و ترکشهایی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده است. به خدا! جذام، سل یا طاعون ندارم. درد من درد بی رحم جنگ است!».
.
نگاه کنجکاوم به اتاقِ سه، چهار متری و هال خالی از وسایل زندگی اش را که می بیند، دلگیر می گوید: اینجا را یکی از اقوام که دلش برای من و خانواده ام سوخته در اختیار ما قرار داده است. کوچک است و محقر… ببخشید». سرش را پایین می اندازد و به گل های رنگ و رو رفتۀ تشک دست دوز کف اتاق خیره می شود.
همسرش با صدایی آهسته می گوید: «می ترسم روزی این خانه را از ما پس بگیرند. می ترسم از عاقبت تنها پسر تازه دامادم، از شغلی که ندارد و سامانی که هنوز نگرفته است. می ترسم».
.
“احمد رخشنده ابدی” جانباز شیمیایی دفاع مقدس است. وی در دهستان پیر بازار رشت به سختی و بدون هیچگونه حمایت مالی و معنوی در شرایط غیرقابل تحملی روزگار می گذراند. تاکنون رسانه های مختلف گیلان به زندگی این ایثارگر گرانقدر پرداخته اند اما چه کنیم که گوش ما نمی شنود و چشم ما نمی بیند. این روزها دل حاج احمد به عکس ها و خاطرات سالهای اول جنگ تحمیلی و حضورش در عملیات کربلای چهار، پنج و همچنین آزاد سازی خرمشهر خوش است و نگاهش به در…
.
خداوندا! از سر تقصیرات ما بگذر…
.
در ضمن مردم خیر گیلان میتوانند کمکهای نقدی خود را به منظور تامین بخشی از هزینه های درمانی و دارویی این جانباز بزرگوار به شماره کارت ۶۱۰۴۳۳۷۲۰۴۶۹۹۱۳۴ بانک ملت به نام احمد رخشنده ابدی پرداخت کنند.
.
برای دیدن عکسها و مدارک در سایز اصلی روی آنها کلیک کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.




























سلام
واقعا متاثر کننده بود
بنیاد شهید بایستی جوابگو این عزیزان باشه
یه کمپین حمایتی از این عزیز درست کنید